روزهای خمیازه
ای صبح نورسیده سلامت نمی کنم
با من هزار بار غریبه تر از شب هجرانی
ای آفتاب خواب زده ای کاش
سر از خواب بر نمی داشتی
ای بی محل خروس بد صدا
خفه باش
در این روزها که بستر من از بوی یاس تهی است
در این شبهای تار که اسم روز را یدک می کشند
بیهوده
در این خمیازه های پیگیر
در این....
در کوچه باد می آید
و خط افق در بارش غبار مدفون است
و خورشید به رنگ مهتاب بیمارگونه دمیده است
امروز
و خمیازه های پیاپی امان مرا بریده است
صبحی چنین دلگیر
آیا کسی دیدست؟
تو رفته ای
من بی خبر از خویش
در کو چه باغ گلهای کاغذی گم شده ام
از آسمان غبار مرگ می بارد
و تا بارش باران گویی هزار سال ماندست
در کوچه صدایی نیست جز زوزه های بی امان باد
و صدای بازی کودکان
گویی هزار سال است که از کوچه کوچ کرده است
و من در بستری از خمیازه و تب اسیرم