تقدیر ملال انگیز
جایی میان باور یک شب
من و سکوت زاده شدیم
و چشمهای تو انگار
تقدیر را و مرا و عشق را گره زدند به هم
من چشمهایم را در آستانه دیدار گم کردم
و تا ابد انگار
تکرار شدم در واژه های گم شده در طوفان لحظه های گاه و بیگاه
تکرار شدم تکرار
تکرار...
چقدر خسته ام
چقدر خسته ام از دیوار های یخ زده
چقدر خسته ام از فکر که راه بی مقصد است
چقدر خسته ام از فردا که چه خواهد شد
چقدر خسته ام از ای وای چه شد گفتنها!
چقدر خسته ام...
و تو باز سکوت می کنی
حتی نگاه هم نمی کنی
انگار هزار سال است که سیری از من
انگار چشمهای تو هم میان باور یک شب با باد رفته است
تو سکوت می کنی
و من خسته تر از همیشه
تن زخمی از پیکار روز را به شبی سرد می کشم
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:14 توسط علی شماعی زاده
|