هنر یا بی هنری؟

هر کی از خونه باباش قهر می کنه میره خواننده میشه

یا کی به این یارو گفته بخونه؟

اینها جملاتی هستند که این روزها زیاد بکار می بریم

واقعا در زمانه ای زندگی می کنیم که هر ننه قمری را میکروفون به دست و در حال خواندن می بینیم. با صداهایی که با وجود صد نوع کاری که با دستگاههای جدید بر روی آنها شده باز هم گوشخراش و روح آزار هستند. اشعار که بماند اکثرا یا کپی شده هستند یا به شدت بی مزه و بی معنی

از این تازه کار های هنر خراب کن که بگذریم از افراد با گذشته و دارای شناسنامه  و شناخته شده عالم خوانندگی هم به ندرت اثر قابل توجهی بیرون می آید. نمی دانم دقیقا مشکل از کجاست؟ از پایین آمدن سطح درخواست جامعه؟ اینترنت و دانلود غیرقانونی و رایگان آثار که سرمایه گزاران را برای کار در این زمینه   بی انگیزه کرده یا همین دستگاههایی که هر صدای گوشخراش و اوتی را میزان می کنند و همین باعث شده تا همه خواننده شوند.

به هر صورت چند وقتی بود که از حبیب، آهنگی گوش نکرده بودم و اتفاقی در یکی از سایتها به آهنگ آّب و خاک او بر خوردم ولی با گوش دادن به آن واقعا شوکه شدم! شعر این به اصطلاح اثر را برایتان می گذارم تا لذت وافر ببرید:
ادامه نوشته

سووشون یا هری پاتر مسئله اینست؟!!!!!

چند روز پیش تب خرید کتاب گرفته بودم

یعنی راستش یه دفه اومد توی ذهنم که ما به عنوان یه ایرانی این دین رو به بزرگان معاصر ( چه زنده و چه فوت کرده)فرهنگ و ادبمون داریم که از هر کدومشون حداقل یه کتاب توی خونمون داشته باشیم. این حداقل کاریه که میتونیم بکنیم.

به یکی ازر کتابفروشی های بزرگ و معتبر شهر رفتم

اول خودم رفتم بخش کتابهای فرهنگی و ادبی ولی هیچکدام از چیزهایی که مد نظرم بود رو پیدا نکردم

 برگشتم اومدم سمت صندوق یه خانومی نشسته بود پرسیدم:

-       ببخشین کتاب سووشون رو دارین؟ طرف طوری نگام کرد انگار از کره مریخ اومدم و بعد با تعجب پرسید چی؟ وقتی سوالم رو تکرار کردم گفت نه

-       گفتم کلیدر چی؟ بازم طوری نگام کرد که انگار تا امروز همچین اسم کتابی به گوشش نخورده و گفت نه

-       پرسیدم شازده احتجاب چی؟ پرسید شازده چی؟ جالبه یه آقای مشتری ای هم وایساده بود کنار و گفتگوی مارو گوش میداد و طوری من رو نگاه می کرد  که بخدا یه لحظه حس کردم واقعا نگران سلامت عقلی منه

بین نگاههای این دو نفر گیر کرده بودم سرم رو انداختم پایین و گفتم ببخشین انگار اشتباه اومدم و نفهمیدم چطوری از کتابفروشی زدم بیرون

روزهای خمیازه

 

 ای صبح نورسیده سلامت نمی کنم

                       با من هزار بار غریبه تر از شب هجرانی

ای آفتاب خواب زده ای کاش

                      سر از خواب بر نمی داشتی

ای بی محل خروس بد صدا

                                 خفه باش

در این روزها که بستر من از بوی یاس تهی است

در این شبهای تار که اسم روز را یدک می کشند

                                                                بیهوده

در این خمیازه های پیگیر

 در این....

 

 

 

  در کوچه باد می آید

               و خط افق در بارش غبار مدفون است

                                و خورشید به رنگ مهتاب بیمارگونه دمیده است

                                                                                امروز

                                           و خمیازه های پیاپی امان مرا بریده است

صبحی چنین دلگیر

                          آیا کسی دیدست؟

 

 

 

 تو رفته ای

              من بی خبر از خویش

                   در کو چه باغ گلهای کاغذی گم شده ام

از آسمان غبار مرگ می بارد

                و تا بارش باران گویی هزار سال ماندست

 

 

 

 در کوچه صدایی نیست جز زوزه های بی امان باد

و صدای بازی کودکان

                  گویی هزار سال است که از کوچه کوچ کرده است

                             و من در بستری از خمیازه و تب اسیرم                     

 

آشوبهای لندن

آشوباي انگليس رو حتما خبر دارين كه به اوج خشونت خودش رسيده البته خشونتي كه تا الان فقط از طرف آشوب طلبا اعمال شده و ساختمان هاي زيادي به آتش كشيده شدند و فروشگاههاي زيادي هم غارت و به شدت تخريب شدند پليس لندن هم تا اونجايي كه اخبار نشون ميداد و داد مردم انگليس هم در اومده بود عين ماست وايساده بودند و فقط نگاه مي كردند و جلوي آشوبگران رو نمي گرفتند اونوقت تصور كنين توي همچين وضعي وزارت خارجه ايران برداشته به دولت انگليس پيام داده كه از اعمال هرگونه خشونتي عليه معترضين بپرهيزه!

بابا لامصب اينا دارن شهر رو به آتيش مي كشن توي پارك آب بازي كه نمي كنن، وسط خيابون چاقو بدست آدم هم نمي كشن كه پليس وايسه نگاه كنه دارن شهر رو به آتش مي كشن اونوقت شما بياي توصيه كني از اعمال خشونت عليه اينا بپرهيزيد! تازه پليس هم كه كاري به كارشون نداره كم مونده بره كمكشون هم بكنه كه بنده خداها خسته نشن از اينهمه آتش افروزي و غارت

حالا بماند كه يك دهم هر كدوم از اين اتفاقا توي هر كشور ديكتاتوري اي كه اتفاق افتاده بود تا الان چند صد نفر كشته شده بودند و چند هزار نفر دستگير و ...

رواج خرفتي

راستش خيلي وقته به اين موضوع اعتقاد پيدا كردم كه در دعاي داريوش كبير براي ايران:

خداوند اين کشور را از دشمن،از خشکسالی،از دروغ محفوظ بدارد

جاي يك كلمه واقعا خاليه اونم بلاهت يا خرفتي آري خدايا اين كشور را از بلاهت بدور دار

بلاهت سرچشمه دروغ، خرافات، سنتها و رسم و رسوم مسخره، رواج شيادي و كلاه برداري، مفت خوري و كولي گرفتن يك طبقه خاص، بيسوادي، عقب ماندگي، فقر و ... است

يكي از عمده ترين دلايل فراگير تر شدن خرفتي در يك جامعه كوچ فراگير نخبگان و دانايان كشور به خارج است

متاسفانه مدتهاست كه فرار مغزها از اين كشور ادامه داشته و حتما خبر دارين كه در جديد ترين رنكينك جهاني براي آيكيو ايران باز هم چندين پله سقوط كرده و پايين تر از بسياري كشورها قرار گرفته كه واقعا تاسف آوره

و براستي چرا نخبه ها و مغزها از اين كشور نروند وقتي كه شايسته سالاري و ... تنها در حد شعارهاي تبليغاتي و يا برنامه هاي هيچوقت اجرا نشو وزرا قبل از گرفتن راي اعتماد است

چند وقت قبل در يك كنفرانس بين المللي شركت نموده بودم جواني كمتر از 35 ساله مقاله اي ارائه داده بود حقيقتا كم مايه و بيشتر گرفته شده از اينترنت ولي قبل از پرزنت مقاله خود شروع به پرزنت خود نموده و حدود 10 تا 12 عنوان مدير عاملي و ... به عنوان سوابق كاري براي خود بر شمرد

 تصور كنيد اين جوان بايد از روز تولد مدير عامل بوده باشد تا بتواند در همين مدت كم اينهمه مدير عامل جاهاي مختلف و بعضا نيازمند تخصص هاي گوناگون شده باشد و بديهي است كه اين فرد هيچگاه واقعا در هيچيك از اين جاها كار نكرده تا تجربه يا مهارتي كسب كرده باشد و تنها به دلايل سياسي يا فاميل بازي و يا باند بازي شده مدير عامل!

بحث مرتبط نبودن تخصص و مدرك دانشگاهي مسئولين و پستهاي رنگ و وارنگي كه مي گيرند كه ديگر بر كسي پوشيده نيست

اينها همه در حالي است كه افراد شايسته و كاربلد بايد يك عمر به عنوان يك كارمند ساده يا فردي در پايين ترين جايگاه كاري خدمت كنند و بيسوادي و بيعرضگي و ناشايستگي روسا و مديرانشان را تحمل كنند در حالي كه مي دانند در بسياري از كشورها ارج خواهند ديد و بر صدر خواهند نشست و البته حقوق خوب هم خواهند گرفت

با يك تحقيق ساده مي توان يافت بسياري از ايرانيها را كه در اروپا و امريكا رئيس دانشگاه، جزء مديران ارشد شركتهاي بزرگ بين المللي، رئيس بيمارستانهاي بسيار مشهور، مشاور در زمينه اي تخصصي براي سازمان ملل يا اتحاديه اروپا و يا ... هستند كه همين افراد اگر در ايران مانده بودند بايد يك عمر در كف يك سازمان حمالي مفت مي كردند و از بيسوادي رئيس و مديرشان رنج مي كشيدند و اي بسا كه از زور فشار عصبي سكته اي هم مي زدند و تمام

عجب روز بدي بود

عجب روز بدي بود

                    امروز

چه بي احساس بودي

 

 

مرا در بستر تنهايي و مرگ

مرا در باور بي كس شدن

مرا در سردي يك بهت

رها كردي

          رفتي!

 

 

گرفتي از دو چشم خيس غمگينم

دو چشم سربي سردت

زدي آخر به تابوتم تو ميخ آخرين را

 

 

منم اكنون تهي از حس بودن

تهي از شوق

تهي از گرمي احساس

رها چون روح سرگردان

نه مقصودي نه راهي

 نه منظوري براي زنده ماندن

 

 

بيا يك لحظه هم حتي شده بنشين

                                                   بر سر گورم

 دلم را در ته تابوت تنهايي ببين

و با دستان بي احساس خود در آخر كار

به عشق من بيفشان خاك نسيان را

فوتبال ايران

خدا را شكر خدا رو شكر كه اين مالديوي ها از نظر بدني كم آوردن و 20 د قيقه آخري تونستيم 3 تا گل ديگه هم بهشون بزنيم كه حداقل از كم گل ترين بردمون برابر اين تيم ( با 3 گل ) بيشتر زده باشيم و يك نتيجه آبرومندانه بگيريم

اما واقعا چه بر فوتبال ما رفته؟ كار به جايي رسيده كه وقتي گل دوم رو زديم و البته خيلي هم دير هنگام، گزارشگر فوتبال كه از طرز حرف زدنش پيداست كه اميدي نداره به اينكه اين تيم بتونه گل بيشتري بزنه با ذوق زدگي از گل دوم ميگه  با بردهاي اينچنيني اميد هست كه تماشاگران با فوتبال آشتي كنن و به استاديومها بيان!!!!!!! يكي نيست بگه آخه كدوم برد اينچنيني؟ برد 2 هيچ مالديو اونم در تهران از كي شد اينچنيني؟ مثل اينكه يك زماني 17 تا گل بهش مي زديم خير سرمون اونم اگه اشتباه نكنم در سوريه نه در ايران و اين عدد 17 جالبه چرا كه چند دقيقه بعد با ذوق زدگي بيشتر و البته به قصد ماله كشيدن بر بد بازي كردن و بد نتيجه گرفتن تيم، گزارشگر ميگه : 17 موقعيت گل داشتيم تا الان ( دقيقه 72 بازي) 17 گل كجا و 17 موقعيت گل كجا تفاوت از زمين تا آسمان است

بعضي مي گويند كه خوب فوتبال مالديو رشد كرده و نبايد انتظار 17 گل داشت درست است به نظر من هم اما چيزي كه در آن شكي نيست اين است كه فوتبال ما در همين دوراني كه فوتبال اكثر كشورها حتي همين مالديو در حال پيشرفت بود نه تنها پيشرفتي نكرده كه حتي پسرفت هم كرده اولين نشانه اش هم همين پايين آمدن توقع و سطح انتظار از فوتبال است تا آنجا كه گزارشگر عزيز برد 2 صفر در تهران مقابل مالديو را برد اينچنيني مي نامد

چرخه حماقت

مطئنا تاكنون نامه هايي به دستتون رسيده كه با جملاتي مثل اين شروع ميشه:"اين نامه براي خوش شانسي شمافرستاده شده است" و اگر ظرف مدت فلان مقدار زمان از اين نامه تكثير كنين و در اختيار ديگران قرار بدين خبر خوشي به شما خواهد رسيد و يا پول كلاني به شما خواهد رسيد ولي اگر اين چرخه را بشكنيد و نامه را تكثير و ارسال نكنيد بلايي به سر خود و يا خانواده تان خواهد آمد. بعد هم چند اسم را براي شما ذكر مي كنند كه با ارسال نامه پول كلان بدستشان رسيده و عده اي ديگر را نام مي برد كه با شكستن اين چرخه بلايي سرشان آمده و در آخر شما را مي ترساند از اينكه مبادا اين چرخه را بشكنيد

يادم است بچه كه بوديم مدتي در شهرمان كاغذي با دعايي نوشته بر رويش باب شده بود به همين منوال كه بايد 40 نسخه از آن كپي مي گرفتي و بدست ملت مي دادي اين دعا را ذآنقدر كپي گرفته بودند كه ديگر تقريبا معلوم نبود واقعا بر آن چه نوشته شده است

من در همان عالم بچگي ( با ذهن دايي جان ناپلئوني بار آمده ام) فكر مي كردم اين توطئه كساني است كه دستگاه كپي دارند و از اين راه نان مي خورند و اين بازي را راه انداخته اند كه بازارشان سكه شود. حال اصل قضيه چه بود و پشت قضيه چه برنامه اي نمي دانم

اما امروز در فضاي مجازي هم اين موارد بسيار باب شده و هر از چندي از طريق ايميل يا ساير راهها نامه هاي اينچنين بدست مي رسد و جالب اينكه براي مستند تر نشان دادن در اين نامه ها ذكر شده است كه اصل اين نامه در لندن موجود مي باشد!!!!!!! حال اين موضوع چه چيزي را قرار است ثابت كند من كه نفهميدم

حقيقت اينست كه چنين نامه هايي براي سر كار گذاشتن بقيه طراحي و ارسال مي شوند و جالب اينكه حماقت عده اي آنهم در قرن 21 باعث مي شود كه چرخه اي ايجاد شود كه سالهاي سال اين نامه ها دست به دست شوند

به هر صورت اگر فرد شيادي بخواهد ميزان حماقت را در جامعه اي بسنجد ميزان بازتكثير اين قبيل نامه ها در جامعه مورد نظر مي تواند ملاك خوبي باشد

و در اخر به اميد روزي كه انسان به چنان پايه حداقلي از فهم و آگاهي برسد كه ديگر چنين چرخه هاي حماقتي شكل نگيرد

فاصله بي پايان

بين ما ديواري است

به بلندي گويي

رفته تا عرش بلند

 

چشم در چشم هميم

دستهامان از هم

 اما

 به اندازه يك دنيا دور

فاصله ها را از سر راه

مي شود گاهي برداشت

فاصله بين من و تو

بي پايان است اما

ديو بي احساسي

وقتي ميان قاب خاطره گم شد

تصوير سالهاي دور

وقتي نشست گرد زمان

بر پيكر تمامي باورها

وقتي كه عشق

بار سفر به منزل نسيان كشيد

من ماندم و هزار سال بي كسي

من ماندم  و دردي که ماند بر دل

 

از من گريختي

اكنون منم كه گريزانم از خودم

ديوي كه در دلم آزاد كردي

هر لحظه با هزار حس غريب

 آزرده كرد روح مرا

 

من سالهاست كه به بي برگي انديشه

و به تنهایي دستان خودم باور دارم

مرده در من گويي احساس

مثل اين است كه سرچشمه گل آلود است

بر سر شاخه شعرم

روزگاریست نمي رويد جز خار

شعر من مثل خودم بي كس و تنهاست

من به تنهايي دستانم عادت دارم