دارالمجانين

يكي از دوستان خانومم آزمون استخدام شركت كرده و حالا كه موفق شده آزمون كتبي، مصاحبه تخصصي، آزمون عملي و طب صنعتي رو پشت سر بزاره رسيده به مرحله گزينش ( كه توي اين مملكت مهمترين ملاك شايستگي شما براي تصدي شغله!!!)

با ايشون تماس گرفتن و گفتن بيا براي گزينش. رفته و يك ساعت سوالات عجيب و غريب از اين قبيل كه بيرون چي مي پوشي،  آرايش مي كني يا نه؟ و .... هزار چيز شخصي ديگه كه هيچ ربطي به شغل مورد نظر هم  نداره پرسيدن و آخر سر هم از ايشون پرسيدن توي عروسي ها چه لباسي مي پوشي؟!!!!!! واقعا آدم مي مونه اين از وقاحتشونه؟ از پدرسوختگيشونه؟ از حماقتشونه؟ ديكي نيست بگه آخه بي پدر و مادر، آخه الدنگ، آخه ولد زنا به تو چه كه مردم توي يه مراسم كاملا خصوصي چي مي پوشن و چطور آرايش مي كنن و ...

جدا كه آدم مي مونه چي بگه مي مونه حرص دلشو چجوري خالي كنه

يعني توي اين مملكت، شما كوچكترين حقي براي خودت نداري؟ كوچكترين آزادي و حق انتخابي براي خودت نداري؟

همين مونده كه ديگه كم كم توي مصاحبه هاشون بپرسن شما با همسرتون توي تختخواب چجوري سكس مي كنين و باور كنين كه تا دو سال ديگه همين رو هم مي پرسن و بعد هم يه قانون ميزارن كه شما بايد چند روز قبل بياين و براي سكستون مجوز بگيرين كه اگه ما اجازه داديم اونوقت به اون روش و سياقي كه ما براتون تعيين ميكنيم و در اون تايم بخصوص و محدوديت زماني كه ما تعيين مي كنيم اين كار رو بكنين

واقعا كه دار المجانيني شده اين مملكت

لهجه

ديگه تقريبا براي همه عادي شده كه با شروع ماه رمضان سرياهاي ويژه اين ماه از شبكه هاي 1 تا 3 و البته شبكه هاي استاني پخش بشه

سريالهايي كه معمولا پر مخاطب هم هستند و بعضي از سريالهاي سالهاي قبل خوش ساخت، خوش داستان يا پر از حرف و حديث و حواشي هم بودند.

امسال اما به نظر مي رسه سريالها خيلي با عجله و به اصطلاح حول حول و يا حتي شايد با جنبه رفع مسئوليت ساخته شدند.

يكي از اين سريالها در مسير زاينده روده كه قصه داستان در اصفهان ميگذره البته با نقش آفريناني كه بعضياشون اصفهاني نيستن و اداي لهجه اصفهاني رو در ميارن!

خيلي جالبه اصفهان خودش هنرپيشه كم نداره ولي نمي دونم چه اصراريه كه نقشها رو افرادي غير اصفهاني بازي كنند و جالبتر اينكه يك نفر رو هم با عنوان مضحك كارشناس لهجه اصفهاني ببندين به فيلم و آخر سر هم لهجه خرچنگ قورباغه مسخره اي در بياد كه نمي دونم بگم بيا و ببين، بيا و بخند، بيا و حرص بخور ....

ضايع ترين لهجه ها متعلقه به زن فرهاد و دختر حاجي سماواتي(اسم هنرپيشه هارو متاسفانه نمي دونم) اولي خيلي ضايع حرف مي زنه و اينگار داره از حرص دلش اين لهجه رو مسخره مي كنه(به آقاجون گفتنش توجه كنين) و دومي هم كه لهجه رو با اغراقي ادا مي كنه كه اينگار داره داد مي زنه آي بيننده ها من اصفهاني نيستم و البته بعضي جاها كه اصلا يادش ميره   همون لهجه تصنعي رو هم بكار ببره به عنوان نمونه قسمتي كه ديشب پخش شد( 25/5/89) وقتي كه براي اولين بار با مادر شوهرش( مهرانه مهين ترابي) و خواهر شوهرش توي خونه بود و داشتن با هم كل كل مي كردن : توي اين صحنه اين خانم شديدا اصفهاني صحبت كن(!) يه دفه مي بيني در اوج ناراحتي و عصبي بودن داره تمام و كمال تهراني صحبت مي كنه!!!!!! و بازهم جالبتر اينكه اين دو نفر نقشهاي خيلي پيچيده و عجيب و غريبي هم ندارند كه بگيم براي اين دو نقش حتما بايد دو تا بازيگر حرفه اي از تهران بازي كنن.

بقيه هم ( منظورم غير اصفهانيه) لهجشون خيلي خوب نيست ولي خوب به ضايعي اين دو تا نيستن نمونه اش خود حاجي سماواتي كه فكر مي كنه براي اصفهاني حرف زدن بايد همه كلمات رو بكشه و يه اي به تهشون ببنده!

در سينما و تلويزيون ايران فيلم و سريالهاي زيادي ساخته شده كه محل وقوعش بيرون از تهران بوده ولي بازيگرها محلي نبودن و به همين دليل هم بازيگرها با لهجه اون شهر صحبت نكردن بلكه با لهجه خودشون صحبت كردن هيچ مشكلي هم پيش نيومده نمونه اش فيلم دو خواهر كه اگه اشتباه نكنم توي اصفهانه ولي بازيگرها(حتي حامد كميلي كه خودش اصفهانيه) كاملا تهراني صحبت مي كنن و هيچ مشكلي هم پيش نمي ياد كسي هم نپرسيد اينجا مگه اصفهان نيست پس چرا اينا اصفهاني حرف نمي زنن حالا چه اصراريه كه توي اين سريال همه از دم و فله اي اصفهاني حرف بزنن الله اعلم حالا باز خدا پدر مهرانه مهين ترابي رو بيامرزه كه اون ديگه خودشو درگير اين لهجه نكرد اگه نه معلوم نبود اون ديگه چجوري مي خواست حرف بزنه

جك و دوستش پس از تموم شدن مراسم از كليسا ميان بيرون

 جك رو مي كنه به دوستش ميگه به نظرت آدم مي تونه در حين دعا خوندن سيگار هم بكشه؟

 دوستش ميگه خوب چرا برنمي گردي و از كشيش نمي پرسي؟ جك بر مي گرده به كليسا و از كشيش مي پرسه:

-         پدر، من مي تونم در حين دعا خوندن سيگار هم بكشم؟

-         نه پسرم اين كار بي احترامي به خداست.

دوست جك وقتي نتيجه رو مي پرسه رو مي كنه به جك و ميگه تو سوال رو درست نپرسيدي با من بيا. هر دو پيش كشيش بر مي گردند و اينبار دوست جك به كشيش رو مي كنه و مي پرسه:

-         پدر من مي تونم در حيني كه دارم سيگار مي كشم دعا هم بكنم؟

-         البته كه مي توني پسرم!

اين حكايت من رو ياد خاطره اي از سربازي انداخت يكي از دوستام وسط ماه رمضون مي خواست پنج شنبه و جمعه رو بره خونشون و برگرده و سوال داشت كه آيا بايد روزه شو كامل بگيره و يا مسافر حساب ميشه؟ و مي خواست در صورت مسافر بودن قيد رفتن رو بزنه چون حالشو نداشت كه بعدا و در ماه غير رمضان روزه  قضا بگيره

هر چه ما بگوشش خونديم كه تو هر دو جا برات حكم وطن رو داره و لزومي نداره روزتو بشكني و غير از اون مي توني جوري راه بيفتي كه قبل از اذان ظهر به خونه برسي به گوشش نرفت كه نرفت ( حالا اين رو اصلا كار نداريم كه اين موضوع مسافر مال قديما بود كه ملت پاي پياده يا نهايتش با چارپا مسافرت مي كردن و اونجوريم 10 كيلومترم برا آدم روزه رمق و جون باقي نمي ذاشت نه امروز كه با ماشين شما چند صد كيلومترم كه بري عين خيالتم نيست يا با هواپيما كه ديگه برو بالاي هزار كيلومتر)

خلاصه اين دوست ما بعد از نماز ظهر با يك آخوندي مشورت كرده بود كه اگه بخوام برم شهرمون با توجه به اينكه فاصلمون بيش از حد مشخص شدس آيا مسافر هستم يا نه و اونم گفته بود بله مسافري بعدم ديگه هر چه اين دوست ما گفته بود خوب اونجا هم موطنم و ... حرف آقا عوض نشده بود

اين دوست ما عصر اومده بود ناراحت و دمق ما هم بهش گفتيم براي نماز مغرب و عشا يك آخونده ديگه اي نماز رو مي خونه با اونم مشورت كن ولي اينبار بحث رو از اينجا شروع كن كه من مي خوام به موطنم برم و فاصله با ماشين دو ساعت نميشه و فلان و ....

بعد از نماز دوست ما خوش و خرم برگشت. آخونده دومي دقيقا همون حرفاي ما رو بهش زده بود.

واقعا چرا آدم بايد بين خودش و خداش (كه از رگ گردن ببهش نزديكتره) هي بگرده و يه واسطه اي بزاره؟

به همت دوستان موفق شدم كتاب 1984 جورج اورول رو بخونم

راستش بعد از خوندن اين كتاب آدم ناخودآگاه به خودش ميگه بازم خدا رو هزار هزار مرتبه شكر كه افسار دنيا دست سرمايه دارا و بازرگاناي بزرگه نه دست ايدئولوگهاي ديوونه كه خودشون كه نمي دونن، نمي تونن و نه حتي دلشون مي خواد بدونن كه چطور ميشه خوب زندگي كرد و از زندگي لذت برد كه هيچ  نمي خوان و نمي زارن بقيه هم از زندگيشون لذت ببرن

در واقع اينگار از بچگي يه چيزي توي ذهنشون تزريق ميشه كه بعد از اون ديگه اگه شادي و خوشحالي و خوشبختي كسي رو ببينن اينگار دست گذاشتن بيخ گلوشون اونوقته كه همه كار مي كنن كه خوشي رو از ملت ببرن، زيبايي رو به هزار بهونه مسخره ممنوع اعلام كنن، توي همه زمينه ها نظرشون رو تحميل كنن، به همه چيز جامعه كار داشته باشن، گردهمايي هاي مردمي و خصوصي رو اجازه تشكيل ندن و يا براي خصوصي ترين گروههاي مردمي هم قانون بتراشن و تحميل كنن  و ...

جالب ترين چيز در مورد اين افراد اينه كه معمولا افرادي بيسواد، احمق و داراي ضريب هوشي پايين هستن و به همين دليل هم سعي مي كنن كه بي سوادي، حماقت، خرافه و بي كفايتي رو بر جامعه مستولي كنن تا بي سوادي و بي كفاتي خودشون رو بپوشونن و جالبتر اينكه همين افراد احمق و بي سواد هميشه مدعي هستند كه چون بيشتر از شما مي فهمند پس صلاح جامعه رو اونا بايد تشخيص بدن و شما مثل گوسفند بايد اطاعت كنين چون نمي فهمين!!!!!