رنگ من

من سايه اي از خستگي يك انسانم

پر ابهام

پر ترديد

پر اكسير نبايدها، بايدها

 

رنگ من

رنگ دلمردگي روح زمين

و چشمانم ته گودال تحير چال است

ريشه هايم در افيوني است

كه نامش شايد

تنبلي

بي خيالي

يا مرضي روحي است

 

قدم از ديوار گلي کوچه باغي كه به باران عادت دارد كوتاه تر است

و دلم در ته تابوت زمان

مي پوسد.

مرا از عشق

مرا از عشق

مرا از عشق

مرا از هرچه خوبي

هر چه زيبايي

هر چه تمناي با تو بودن هست

پر كن

 

من يخ كرده از سرماي بهمن را

كه دستاني چو يخ دارم

رهايي بخش

گرمم كن

 

پرم از رنج تنهايي

پرم از هرم حرمانهاي از روز ازل با من                

تنم تنبور خواهشهاي بي پرواي دنيايي است

من آن دنياي ديگر را نمي دانم ولي دنياي فاني را

براي لحظه اي از كف نخواهم داد

 

مرا درياب با من باش

پرم از خواهش و بر خواهشم اصرار دارم

نمي دانم زمين با ما چه كردست

ولي من مرغ عادت كرده اين بام هستم

من آن دنياي ديگر را نمي خواهم

تورا تنها تورا با خود

تو را تنها براي خود

تو و گرماي چشمانت را ميان بازوان عشق مي خواهم

 

ابليس، مسيح را گفت به آنها نان بده و آنها تو را بندگي خواهند كرد. مسيح گفت بندگي اينگونه به هيچ نمي ارزد و من آنها را آزادي خواهم بخشيد تا با آگاهی به راهي كه خود مي خواهند بروند.

ابتدا براي گرفتن آزاديتان مي آيند.

حقيقت اينست كه براي دزديدن نانتان نمي آيند مگر اينكه آزاديتان را قبل از آن گرفته باشند. آزاديتان را مي گيرند و شوربختي آنست كه بسياري از ترس از دست دادن نان و به اميد اينكه با دادن آزادي بتوانند نانشان را حفظ كنند در مقابل از دست رفتن آزاديشان مقاومتي آنچنان كه بايد نمي كنند و بعد براي حفظ نانشنان به مرور لال مي شوند (خودسانسوري) و آنگاه كه آزاديتان را گرفتند و شما را گرفتار خودسانسوري ديدند برای گرفتن نانتان مي آيند، بيشك مي آيند و در فضايي كه جامعه مدتهاست به خودسانسوري  لال بودن عادت كرده در مقابل بردن نان، اكثريت خاموش خواهند بود يا اندك غر و لندي خواهند كرد.

اما چيزي كه شايد اكثريت مردم از آن ناآگاهند اينست كه اشتهايشان به بردن نانتان سير نمي شود و بعد از آن براي گرفتن تنها چيزي كه برايتان باقي مانده يعني شرفتان باز مي گردند!