چهارشنبه سوری
مسافر
پنجره ها بسته
كوچه ها ساكت
عابران خاموش
خسته شد پاي من از اينهمه آمدن و رفتن
راه را پاياني نيست
و از اين رهگذر تنگ زمان
اميدي به گذشتن نيست
پنجره تاريك اين شب را
هيچ كسي باز نخواهد كرد
و نسيم خنكي از جانب ماه
در زمين پرسه نخواهد زد
آسمان پر مه واميدي بر ديدن مهتاب نيست
زندگي سخت دلگيرست
و منم آن رهگذر تنها
كه از اين كوچه پر مكر و فريب
بار سفر بر دوش
بسوي ساحل باران در راهم
تا بشويم دل خود از جهل
و بگيرم از آيينه روحم زنگار
در زلال چشمه دانايي!
هر چند گناه عظيمي است ولي
دوباره عشق را صدا خواهم كرد
در كوچه هاي يخ زده از ياد برده عشق
دوباره تورا به ياد خواهم آورد
دوباره گذشته را مرور خواهم كرد
دوباره به ياد آن غروب غم انگيز خواهم افتاد
دوباره با خيال تو خوش خواهم بود
دوباره جام را از شراب پر خواهم كرد
و جدولي به دست خواهم گرفت
و از كنار هر آشنا كه بگذرم سري تكان خواهم داد
و هيچ كسي را به هيچ نخواهم گرفت
دوباره با خيال تو خوش خواهم بود
و دوباره نيمه شب آنگاه كه از خواب مي پرم
خواهم شنيد اين صدا را كه بي وقفه فرياد مي زند:
- آيا عشق را كسي به اين خانه خواهد آورد روزي؟
آيا عشق را...
آيا....
و من دوباره فرياد خواهم زد:
اين خانه هيچگاه تهي از عشق نبوده است!
و آنگاه با خيال تو
دوباره گريه خواهم كرد.
خيال مي كنم كه باز پيش مني
گرم مي شوم از با تو بودن و باز
هزار واژه ناگفته صف مي كشند از پي هم
لب مي گزم از اين همه شعف
و خيس مي شود چشمهايم
با شوق به سوي تو برمي گردم و ...
يك لحظه چشم باز مي كنم
افسوس باز هم من مانده ام با اشكهاي سرد
تقدیر ملال انگیز
من و سکوت زاده شدیم
و چشمهای تو انگار
تقدیر را و مرا و عشق را گره زدند به هم
من چشمهایم را در آستانه دیدار گم کردم
و تا ابد انگار
تکرار شدم در واژه های گم شده در طوفان لحظه های گاه و بیگاه
تکرار شدم تکرار
تکرار...
چقدر خسته ام
چقدر خسته ام از دیوار های یخ زده
چقدر خسته ام از فکر که راه بی مقصد است
چقدر خسته ام از فردا که چه خواهد شد
چقدر خسته ام از ای وای چه شد گفتنها!
چقدر خسته ام...
و تو باز سکوت می کنی
حتی نگاه هم نمی کنی
انگار هزار سال است که سیری از من
انگار چشمهای تو هم میان باور یک شب با باد رفته است
تو سکوت می کنی
و من خسته تر از همیشه
تن زخمی از پیکار روز را به شبی سرد می کشم