مسافر
پنجره ها بسته
كوچه ها ساكت
عابران خاموش
خسته شد پاي من از اينهمه آمدن و رفتن
راه را پاياني نيست
و از اين رهگذر تنگ زمان
اميدي به گذشتن نيست
پنجره تاريك اين شب را
هيچ كسي باز نخواهد كرد
و نسيم خنكي از جانب ماه
در زمين پرسه نخواهد زد
آسمان پر مه واميدي بر ديدن مهتاب نيست
زندگي سخت دلگيرست
و منم آن رهگذر تنها
كه از اين كوچه پر مكر و فريب
بار سفر بر دوش
بسوي ساحل باران در راهم
تا بشويم دل خود از جهل
و بگيرم از آيينه روحم زنگار
در زلال چشمه دانايي!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 15:19 توسط علی شماعی زاده
|