امروز چارشنبه سوریه(همون چهارشنبه آخر سال جدید) گفتم حالا که همه جو گیر شدن و دارن در مورد این روز چیز می نویسن حرف   می زنن نظر می دن و خودشونو ج.. میدن خوب ما چی مون از بقیه کمتره ولی راستش نشستم هر چی با خودم کلنجار رفتم دیدم اصلا حوصله چیز نوشتن ندارم که ندارم آخه راستش امسال چهارمین چهارشنبه سوریه که توی غربتم یاد گذشته که میافتم وای چه روزایی بود سه شنبه آخریه که میشد عصر منتظر یه فرصت بودیم که بابا پاشو از خونه بزاره بیرون تا ما فوری سه چهار تایی کپه آتیش روشن کنیم و شروع کنیم از روش پریدن آخر سر هم بابام می رسید و غر و لند و بعدم که سطل آب بدست می یومد که آتیشا رو خاموش کنه ولی کار از کار گذشته بود و مراسم بخوبی و خوشی برگزار شده بود و ما هم می رفتیم دنبال بقیه کارا و سنتای عید( خوب بستگی داشت چند روز مونده به عید باشه)