چشمهايم را مي بندم

خيال مي كنم كه باز پيش مني

گرم مي شوم از با تو بودن و باز

هزار واژه ناگفته صف مي كشند از پي هم

لب مي گزم از اين همه شعف

و خيس مي شود چشمهايم

با شوق به سوي تو برمي گردم و ...

يك لحظه چشم باز مي كنم 

افسوس باز هم من مانده ام  با اشكهاي سرد