جك و دوستش پس از تموم شدن مراسم از كليسا ميان بيرون
جك رو مي كنه به دوستش ميگه به نظرت آدم مي تونه در حين دعا خوندن سيگار هم بكشه؟
دوستش ميگه خوب چرا برنمي گردي و از كشيش نمي پرسي؟ جك بر مي گرده به كليسا و از كشيش مي پرسه:
- پدر، من مي تونم در حين دعا خوندن سيگار هم بكشم؟
- نه پسرم اين كار بي احترامي به خداست.
دوست جك وقتي نتيجه رو مي پرسه رو مي كنه به جك و ميگه تو سوال رو درست نپرسيدي با من بيا. هر دو پيش كشيش بر مي گردند و اينبار دوست جك به كشيش رو مي كنه و مي پرسه:
- پدر من مي تونم در حيني كه دارم سيگار مي كشم دعا هم بكنم؟
- البته كه مي توني پسرم!
اين حكايت من رو ياد خاطره اي از سربازي انداخت يكي از دوستام وسط ماه رمضون مي خواست پنج شنبه و جمعه رو بره خونشون و برگرده و سوال داشت كه آيا بايد روزه شو كامل بگيره و يا مسافر حساب ميشه؟ و مي خواست در صورت مسافر بودن قيد رفتن رو بزنه چون حالشو نداشت كه بعدا و در ماه غير رمضان روزه قضا بگيره
هر چه ما بگوشش خونديم كه تو هر دو جا برات حكم وطن رو داره و لزومي نداره روزتو بشكني و غير از اون مي توني جوري راه بيفتي كه قبل از اذان ظهر به خونه برسي به گوشش نرفت كه نرفت ( حالا اين رو اصلا كار نداريم كه اين موضوع مسافر مال قديما بود كه ملت پاي پياده يا نهايتش با چارپا مسافرت مي كردن و اونجوريم 10 كيلومترم برا آدم روزه رمق و جون باقي نمي ذاشت نه امروز كه با ماشين شما چند صد كيلومترم كه بري عين خيالتم نيست يا با هواپيما كه ديگه برو بالاي هزار كيلومتر)
خلاصه اين دوست ما بعد از نماز ظهر با يك آخوندي مشورت كرده بود كه اگه بخوام برم شهرمون با توجه به اينكه فاصلمون بيش از حد مشخص شدس آيا مسافر هستم يا نه و اونم گفته بود بله مسافري بعدم ديگه هر چه اين دوست ما گفته بود خوب اونجا هم موطنم و ... حرف آقا عوض نشده بود
اين دوست ما عصر اومده بود ناراحت و دمق ما هم بهش گفتيم براي نماز مغرب و عشا يك آخونده ديگه اي نماز رو مي خونه با اونم مشورت كن ولي اينبار بحث رو از اينجا شروع كن كه من مي خوام به موطنم برم و فاصله با ماشين دو ساعت نميشه و فلان و ....
بعد از نماز دوست ما خوش و خرم برگشت. آخونده دومي دقيقا همون حرفاي ما رو بهش زده بود.
واقعا چرا آدم بايد بين خودش و خداش (كه از رگ گردن ببهش نزديكتره) هي بگرده و يه واسطه اي بزاره؟