وقتي ميان قاب خاطره گم شد

تصوير سالهاي دور

وقتي نشست گرد زمان

بر پيكر تمامي باورها

وقتي كه عشق

بار سفر به منزل نسيان كشيد

من ماندم و هزار سال بي كسي

من ماندم  و دردي که ماند بر دل

 

از من گريختي

اكنون منم كه گريزانم از خودم

ديوي كه در دلم آزاد كردي

هر لحظه با هزار حس غريب

 آزرده كرد روح مرا

 

من سالهاست كه به بي برگي انديشه

و به تنهایي دستان خودم باور دارم

مرده در من گويي احساس

مثل اين است كه سرچشمه گل آلود است

بر سر شاخه شعرم

روزگاریست نمي رويد جز خار

شعر من مثل خودم بي كس و تنهاست

من به تنهايي دستانم عادت دارم