عجب روز بدي بود
عجب روز بدي بود
امروز
چه بي احساس بودي
مرا در بستر تنهايي و مرگ
مرا در باور بي كس شدن
مرا در سردي يك بهت
رها كردي
رفتي!
گرفتي از دو چشم خيس غمگينم
دو چشم سربي سردت
زدي آخر به تابوتم تو ميخ آخرين را
منم اكنون تهي از حس بودن
تهي از شوق
تهي از گرمي احساس
رها چون روح سرگردان
نه مقصودي نه راهي
نه منظوري براي زنده ماندن
بيا يك لحظه هم حتي شده بنشين
بر سر گورم
دلم را در ته تابوت تنهايي ببين
و با دستان بي احساس خود در آخر كار
به عشق من بيفشان خاك نسيان را
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 17:25 توسط علی شماعی زاده
|