چادر مرگ
فرياد را ميان جاده تب دار
به دار سكوت آويخته اند
تمامي انسانها
در وحشتي غريب ميهمان مرگ شده اند
و بوي لجن
زمين را به استفراغ انداخته است
كرمها از گوشت فاسد انسان تغذيه مي كنند
و مرگ ميان نوع بشر به دنبال شريك مي گردد
هيچكس به ريسمان باور و عشق آويزان نيست
و تلنگري به بلور خاطره هاي كودكي نخواهد خورد
حلقه هاي دار از پي هم خالي و پر مي شوند
و تمام سطح زمين از استفراغ پر است
و ارتفاع زندگي از ديوار مرگ پست تر شده
و واژه هاي مرگزا را به رنگهای زیبا آراسته اند
و مرگ، مرگ و باز هم مرگ
و شادي از زمين رخت بر بسته
خورشيد به رنگ قهوه اي تيره
و آب به رنگ زرد متعفن
لغمه ها به خون آغشته است
و مرگ، بي امان در روح درماندگي هر نسل تكثير مي شود
زمين به اندازه آز انسان گرسنه است
و اينگونه است كه زمين بر سفره انسان سير نخواهد شد
و مرگ از پي مرگ خواهد آمد
و تختهاي سلطنت بر مناره اي از سرهاي بي گناه استوار خواهند شد