طلوع دوباره
چشمهايم را ميان قاب پنجره مي آويزم
به شروعي دوباره مي انديشم
و تورا
و ياد تورا
در دخمه تاريك زمان
جايي ميان باور يك شب
چال مي كنم
من سالها گريخته ام
با حسرتي هميشگي كه مرا تا پاي گور مي برد
راستش نمي دانم كه چرا چلچله ها
با واژه هاي تازه غريبه اند
و تكرار را از پي هم
در گوش كر شده روزگار فرياد مي زنند
من چلچله نيستم
من هر غروب را در عرياني يك مرگ مي بينم
و طلوع را بارش بي امان زندگي
و بهار باني پيوندي است كه تا ابد گل افشان است
و تكرار ناپذير
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 7:24 توسط علی شماعی زاده
|