ايام بي ثمر
كه ناگاه و ناخودآگاه
دستم بر التهاب آيينه كشيده شد
آيينه از سر دل آهي كشيد
انفجار ثانيه ها انگار رخ نمود
تصاوير سالهاي دور از ذهن آيينه عبور كرد
من مات در برابر آيينه
گذشته خود را مرور مي كردم
تصاوير از پي هم در گريز
من شاهد بغضهاي ديروز و دردهاي امروز
ناگاه يادم آمد
ده سال پيش نيز در همين فضا سروده بودم:
"من از سكوت نمي ترسم
من از فرياد نمي ترسم
من از صدايي مي ترسم كه در گلو خفه اش مي كنند "
و چه دردناك است كه از پي ده سال هنوز
سكوت بايد كرد
خفه بايد شد
حرف را در گلو بايد كشت
و انگار هيچ كسي هوشيار نيست
كه اگر امروز گوشي حرفها را نشنود
بي شك مشت بر دهانها خواهد خورد
دهان ها بسته خواهد شد
بغضها انباشته
و جهل با گلوله و باروت و خون در خواهد آميخت
و مرگ روز افزون خواهد شد
و از آن پس هيج كسي در امان نخواهد بود
تصاوير در حركت
من در انديشه
يك لحظه كتابهاي كودكيم را ديدم
به خودم گفتم چه دردناكست
در سرزمين من كتابهاي كودكان و چوبه هاي دار
هر دو فرزند یک درخت اند
و هر كه درسهاي ديروز را خوب ياد گرفته
امروز بي شك
به چوبه هاي دار نزديك تر است
و اين چنين است كه جهل بيداد مي كند
و اين چنين است كه جهل سرور است
و هر كه جاهل تر است والاتر
و جهل در تك تك سلولهاي جامعه تكثير می شود
آري من از گذر سالها نمي ترسم
من از زماني كه بي ثمر مي گذرد
از زماني كه به تكثير جهل مي گذرد
و به تكثير بغضهاي فروخورده مي گذرد مي ترسم