هميشه نگاهم ميان قاب پنجره مي خشكيد

و چشمهايم به انتهاي كوچه ميخ ميشد

و تو انگار در فراموشخانه ذهنت نيز

از من

حتي به قدر عكس گرد گرفته اي بر ديوار

ياد نمي كردي

 

از هر چه سكوت است بيزارم

وقتي زبان سكوت لال مي شود

از هر چه نگاه است بيزارم

وقتي چشمها، انتظاري بي دليل را تكثير مي كنند

وقتي نگاه، طعم تو شروع كن مي دهد

 

بعد از هزار سال، هنوز

نگاه من هست و پنجره هست

و كوچه هست و اميد اينكه ببينم تورا

و فضاي كوچه چقدر از عبور تو خاليست هنوز

و باز هم بي شك

نگاه من ميان قاب پنجره خواهد خشكيد