داشتم توي يكی از سايتهاي نسبتا معتبر شعر(http://www.vazna.com)، سروده اي از يك خانومي رو مي خوندم ولي هر چه بيشتر خوندم بيشتر ذهنم مغشوش شد و هر چه بيشتر سعي كردم سر و ته اين سروده رو يه جوري كنار هم بيارم كه شايد بتونم معني ای مقصودي هدفي كنايه اي چيزي از توش در بيارم كه بفهمم آخه شاعر چي ميگه يا سر و ته شعر كجاست تنها چيزي كه نصيبم شد گيجي بود و بس و هيچ معنا و مفهومي از اين شعر بيرون نيومد كه نيومد!

با نگاهي به اشعار خيلي از شعراي جديد در مي يابيم كه واقعا اينگار هنر شاعر رو در اين مي بينند كه چيزي بگه كه ديگران هيچي ازش نفهمن يا اينكه از اونم بدتر اصلا هر چه شعر بي معني تر شاعر هنرمندتر! البته استفاده از ترکیبات بی سر و ته و نقیض هم که دیگه اگه توی شعرتون نباشه که اصلا به سرودتون رو شعر حساب نمی کنن!

 و از اينجاس كه مي بينيم هر روز در شعرهاي اين افراد تركيباتي عجیب و غریب تر و صد البته بي معني تر داره  سر بر مياره

يه زماني مي گفتند شعر بايد در شما حسي و شوري بيافريند ولي شعر اين افراد چنان از تركيبات پيچيده و معاني در هم تنيده اي -كه در نهايت هيچ معني بخصوصي نميده - پر شده كه تنها حسي كه نصيب خواننده ميشه سردر گمي و انزجار از شعره!

 

البته اين دعوا مال امروز نيست از همون دهه 1320 و با ظهور يك نسل طلايي از شاعران دعوايي بود كه به سركرده گي شاملو و اخوان ثالث از يك طرف و فريدون مشيري و ديگران از طرف ديگه شروع شد. مشيري در اون زمان به ساده گويي و شاعر عوام بودن متهم ميشد ولي جواب مشيري اين بود كه اگه منظور از عوام مردمه بله من شاعر عوام هستم و شعرم رو فقط براي همين مردم ميگم و به همين دليل هم شعرم رو با زبوني ميگم كه مردم بفهمن – چرا بايد به زبوني شعر بگم كه تنها و تنها یک جمع محدود كه همه هم شاعرند بفهمند یا وانمود کنند که فهمیده اند؟

يادمه يك جايي در همين مورد باهاش مصاحبه كرده بودند و گفت همين آقاي منوچهر آتشي يك جورايي شاگرد خود من بود و شعرهاش زير نظر من در فلان مجله چاپ ميشد ولي امروز شعرايي ميگه كه حتي من هم نميفهمم چي ميگه!

البته و صد البته ثمره چنين شعرهايي كه تنها هنرشان سخت گويي است بر دل ننشستنه و ماندگاري نخواهند يافت.

اما بخشهايي از شعري كه من خوندم رو ببنين و قضاوت با خودتون:

 

برای تسلی این غروب لازم است

یکی مرا فرار کرده بود

با سرعتی که خون از درزهایم...

گفتی بپر

برنگرد

از من جلو بزن

شکل گفتن دارد از کلمات می‌افتد

قطر حروفی که زخم را اسلیمی نوشت

حلقه‌ای با مورخ و بسمل

و قصد ما برای خانه‌ای که...

 

 شعر بلند است پس انتهاي اين شعر را ببينيد و وسلام:

 حالا آسمان به هیچ بگیردم

زمین دارد در تن‌ام فرو می‌رود/ هنوز

دارم از تو بالا می‌روم

تا آدم شوم

خشکی مربعی کبود است

اندازه‌ی دو پای کبوتر

زبان مادری بغ‌بغ‌کنان

دور خودش می‌چرخد

می‌گردد و پر پر

می‌رقصد و بغ‌بغ


این کلاغ هم که...