مرا درياب

مرا درياب اي دوست

كه در تنهايي خود

تو را تنها

تنها تو را

به شام آخر عشقي كه مي دانم

كه مي داني كه فرجامي ندارد

باز مي خوانم

 

تو از من روي بر گرداندي

بيا بنگر كه من بي تو

كه من بي عشق

چسان در چاه تنهايي گرفتارم

 

ببين با مرگ در يك بسترم امروز

نگاهت را ولي من بازهم

 ميان قابي از احساس دلتنگی

براي يادگار روزهاي تا ابد خاموش

به ديواري كه از حسرت براي خويش مي سازم

به ياد روزهاي با تو بودن باز مي آويزم